بگذر از من سیاوش
وقتی
در سرم آتشی به پا کرده اند
سوختن
کارِ هر هیزمی نیست
من
درختِ تو اَم.
فرکانس تنهایی ام
موج ِ موهایِ تو را
بگو
فانوس هایِ دریایی را روشن کنند
من گم شده ام در موهایت
کتاب موج بر می دارد
صفحه ی نمایش...
باید چشم هایم را پاک کنم از دریا...
عجله ای ندارند
برایِ رساندن من به قطار
وقتی
کسی
در هیچ ایستگاهی منتظرم نیست.
صراط مستقیم من از چشم های تو کج شد
تا پدر
ضالین ِ نمازش را کشیده تر بخواند
برای هدایتِ منی که آویزان ِ موهایت بودم.
بهشت...
جهنم....
برزخ است روزگارم
حالا که نه دست هایِ پدر
اجابت شد
نه دعاهایِ من...
خیره به نقاشیِ خدا
دست رویِ دست می گذارم
تنهاییِ یک دست
قرینه یِ تنهایی آن دستِ دیگرم ...
۸۱
۱۸
من
تنها
با خودم کامل می شوم.
نزدیک نمی شود
حتی با پاشنه هایِ ده سانتی متری کفش هایم
اگر
لبخند نزنی تو.
چشمانت
دفتری است که تنها پلک هایت می تواند آن را ورق بزند
ورق بزن
ورق بزن
می خواهم بخوانمت
و لابه لای همین سطرها
سر بر شانه هایِ تو
آرام آرام
زمزمه کنم
شعرهایِ نانوشته ای را
که در چشم هایت
به خواب رفته است
برای زهرا محمود آبادی و همه ی مهربانی هایش
جهان
کوچک می شود در چشمانم
تو
می نشینی پشت ِ دوربینی
لبخند مخابره می کنی
کلاف کلاف
برایت رویا می بافم
بهار بهار برایم گنجشک می شوی
می خواهم با تو
همه ی راه های رفته را برگردم
و پشت ِ لبخندت سنگر بگیرم
امانم می دهی؟
بند بندِ انگشتانت
تبصره به تبصره
تاریخ انقضایِ دوست داشتن را
پایِ چشمانش سیاه کرده بود
پشتت گرم بود
به قانونی که مالکش بودی
و
دندان هایِ شکسته ای که دهانش را بسته نگه می داشت
نمی دانستی
هر روز در آینه تمرین لبخند می کند
مشتِ محکم
بر چشم هایِ تو...
لب هایم را بدوز
وقتی عشق
از دهان افتاده
وآنقدر زمستان است که همه
می خواهند
به ملاقاتم
تنها
لابه لایِ پرزهای ِ پتو بیایند
دستانت را حلقه کن
دور گردنم
دارم شو
پیش از آنکه
مثلِ ماهی ها
سرم را زیر آب کنم
و زندگی ات را نقشِ بر آب....
آب
آب
عشق
دارد دست و پا می زند
مرا
نجات می دهی از این زمستان؟
از چشم هایِ تو بیرون می زنم
گم می کنم خودم را
لابه لایِ جمعیت
سایه ها
کوتاه نمی آیند از بلندی شان
کوچه ها
از به بن بست رسیدن...
من از نرسیدن
تو از رسیدن...
ما
.
.
.
از چرخشِ چشم هایِ تو بود که سرگیجه گرفتم
امروز...
فردا...
سایه ها...
بن بست ها
و فعل هایی که ناگذرند
و فاعل هایی که گذرا...
باور کن
مفرد
جمع نمی شود با من
حتی در چشم هایِ تو...
با کفش های ِ تو راه رفتن را یاد گرفتم
رویِ جدول خیابان
کلمات
متقاطع
از دهان ِ تو بیرون می تراوید
و من با دوستت دارمی
به شانه هایِ تو می رسیدم
خیابان
زیر پاهایم لیز می خورد
تا نگهم داری
و زل بزنی
در چشم پنجره هایِ شهر
که صفحه صفحه پشت ِ سر ِ ما کتاب می نوشتند...
قی می کنم تمام ِ زمین را
دهانم را می شویم از تلخی حرف هایی که بر زبانم دَلَمه بسته است
چشم برمی دارم از پشتِ دوربینی که زندگیَ م را از نزدیک نشان می دهد
خودم را نشانِ آینه می دهم
آنقدر که اعتراف می کند
بی تو
دیگر شبیهِ خودم هم نیستم...
که هر چقدر چشم هایم را کوچک می کنم
نبودنت را بزرگتر می بینم...
می ترسید
جنگل ها
تمام شوند
و زمین
حولِ محورِ تنهایی اش
یخ بزند...
برایِ روز مبادا نگهم داشته بود
نمی دانست
دود
دیگر
از کنده هایِ سوخته هم بلند نمی شود...
نرسیده به لب ها
لبخندم را ندیده
دهانم را بستی
گفتی
تمام شد
ملافه را کشیدند
رویِ سرم
می دانستند
طاقتِ دیدنِ اشک هایت را ندارم...
+ خیلی شعر قبولش ندارم...
آینه ها
تَرَک های پ ی ش ان ی َم را نشان می دهند
دستمال ها
تَرَک های چ ش م انم را
بیچاره
ا س ت خ و ا ن هایم
که بی صدا
.
.
.
زلزله
خفیف که باشد
شیشه های ش ک س ت ه را می شمریم
شدید که شد
از شمارشِ ستون هایِ افتاده هم می گذریم....
تا نمی دانم چه وقتِ این ماه،سال، روزگار... خدانگهدار...
نمی هراسم از روزهای ِ نیامده
وقتی خورشید هر روز
از پشت ِ پلک های ِتو سر می زند...
۲
دستم را بگیر
من می ترسم از
این همه خیابان
این همه چهارراه
که هی بی تو راهم را گم می کنند
۳
ترسی
ندارد
تاریکی...
تنهایی...
فقط کافی است
نام ِ تو را مدام تکرار کنم...


