سقف را کنار می زنم از رویِ صورتت
تا انگشت هام شنا کند تویِ موهات
مادرت کِل می کشد
عسل می چسبد به انگشتانم که بویِ حلوایِ تو را می دهد
ماه با چشم هایِ سرخ
رویِ ظرفِ غذا
لابه لایِ پرزهایِ پتو
زل می زند تویِ چشم هام مثلِ چشم هایِ تو
وقتی که سقف را
کنار می زدم از رویِ صورتت
وقتی که زل زده بودی تویِ چشم هام
که لبخند
سهم من از لب هایِ توست
می گفت: گریه کن!
می خندیدم
وَ خاک بر سرِ دنیا
که لایِ موهایم دنبالِ انگشت هایِ تو می گشت
وَ خاک بر سر ِ من
وقتی زمین به جایِ من بغلت کرده بود
و خاک...
چرا سردم نمی شود با این همه مردن؟
لابه لایِ خرده هایِ استکانی که هر صبح
در آغوش انگشتانت سرد میشد
دنبالِ هزار تکه یِ زنی که یک روز
از پنجره خم شده بود و بویِ موهایش
کوچه را بن بست کرده بود
پیِ هزار تکه ی مردی که یک روز عاشق...
بکوب! محکم تر بکوب!
تا جهان
پشت درِ خانه ی ما صف بکشد
کشیده تر صدایم بزن
تا گوش هایم
بی پرده بشنود تو را
و موهایم آویزانِ نوازشِ انگشت هایی شود که
بهشت را
جهنم...
جهنم
چشم هایِ من است
که خرده هایِ استکان را بغل می کند
و زل می زند
به تصویرِ زنی که
خالی می شود از تو.
چقدر گفته بودم
این شیشه ها
ضخیم تر از آن است که صدایت را برساند به گوش هام
یا سرمایِ دستانم را گرم کند با تابستانِ انگشتانت...
این هواپیما
نا مهربان تر از آن است
که به خاطرِ ما
یک لحظه دیرتر
کنده شود از زمین
چقدر گفته بودم
پر بگیری
یک عمر کابوسِ ابرهایی را می بینم
که در آغوش شان باران می شوی هرشب
نگفته بودم هیچ دوربینی
نزدیکت نمی کند؟
حرکتِ انگشتانم بر صفحه کلید
رقصِ مرگی می شود
بر روزهام؟
نگفته بودم
لبخندهایِ پلاسیده ات
بویِ گل هایِ گلخانه را می پیچد به روزگارم؟
نگفته بودم آنقدر بزرگ نشده ام
که نامِ کوچکم
از دهانِ تو بیافتد و گم نشوم؟
گفته بودم این شیشه ها...
آخ اگر این شیشه ها اینقدر ضخیم نبود..
نشسته بودم رو به رویِ تو
وَ جرعه جرعه
حل می شدم
در چایی که...
گفتم که گم شده بودی و حافظ
زل زده بود تویِ چشم هایم
که غم مخور...
شیرین می شود
این تلخی ها
با
لبخندهایِ تو...
می چرخیدم
دورِ خیالت
می چرخیدی
و قله کمترین ارتفاع مان بود
نزدیک می شدی
و صدایِ نفس هایت
موج می انداخت رویِ خواب هایِ من
تا دنده به دنده
تمامِ شب به رویایِ تو
آفتاب شوم.
گفتم: بخند
رو به دوربینی که پشتش
چشم هایِ من نشسته است
خندیدی
وَ جهان
بر عکسِ همه ی فصل هایِ تنهایی مان چرخید.
شش ساعت مانده بود
که طناب
جایِ دست هایِ من
حلقه شود دورِ گردنت
نشسته بودی و غرق
در دنیایی که من نبودم
نشسته بودم و غرق
در گریه هایی که فردا نیستی...
دلواپس صندلی ای که زمین را هل می داد از زیر پاهایت....
گفتم: بنشین! نگاهت کنم...
گفتی که مرگ، علاجِ چشم هایی است که هر شب بیدارم می کند.
زندگی، پلکی است که بسته می شود بر خاک
وَ شانه هایی که سبک می شود از بارِ بودنت...
نشسته بودم و نگاه می کردم به بیرون از سلولی که نفس می کشیدمت
به طعنه هایی که به تنهایی ام می زدند
به بچه هایی که به دنیا نیاورده بودم...
گفتی: می خواهم نفس بکشم در تارهایِ موهایت
وَ شب سیاه شد
حلقه کردم دستانم را دورِ گردنت
جایِ طنابی که شش ساعت بعد...
ایستاده بود و غمگین نگاه مان می کرد
دری که همیشه بر یک پاشنه می چرخید
تو سال ها
یک سویش مانده بودی و من آن سویِ دیگرش
ناله می کرد
از تکرار هجایِ انگشتانت که کشیده می شد تویِ صورتش
ناله می کرد
از سری که کوبیده بودی و خونی که پاشیده بود...
ایستاده بود و گریه می کرد پا به پایِ ما
جنگلی که قطعه قطعه
به خاک افتاده بود
تا زندگی بچرخد بر پاشنه ی همیشگی اش...
گفتی: دل بریده ام از همه ی درهایی که هیچ کس باز نمی کند.
گفتم: دل بریده ام از همه ی دست هایی که فقط تویِ جیب ها مچاله می شود.
گفتی: کلید تویِ دهان من بود اگر دندان هایم قفل نمی کرد رویِ نام ِ تو
گفتم: قفس سرنوشت ما نبود اگر مرغِ خانگی نبودیم...
گفتی...
گفتم...
گفتی...
گفتم ...
وَ در ایستاده بود و نگاه مان می کرد غمگین
که هنوز من همان بودم
که هنوز تو همان....
اگر شنا بلد نیستی
این نامه را با احتیاط باز کن
که دریا را بغل کرده ام
لابه لایِ سطرهایش
از آسمان بباف برایم
بر این دار
که دنیایم شده است
خورشید را بیاویز و ماه و ستاره را
با بوسه ای
لایِ تارهایِ موهایم پنهان کن
رج به رج
گره بزن مرا
به دوستت دارمی که
آویزان می شوم از آن...
از آسمان بباف برایم
با انگشتانی
که تار و پودم را به هم می ریزد
نقشم را عوض می کند
آنقدر که پرنده می شوم
فرش تا عرش را...
آسمان
زیر ِ سقفِ خانه ی ما نفس می کشید
دستم را گرفتی و شمرده شمرده
تویِ چشم هایم گفتی:
اقرأ...
بلد نبودم بخوانمت
با صدایِ پدر کشیده می شدم سمتِ تو
و با زانوهایِ مادرم
نفس نفس می افتادم و بر می خاستم
جاذبه
وقتی کشف شد
که پیشانی ام جدا نمی شد ازخاک.
گفتی بخوان
و من ردِ صدایت را
بالا و پایین می شدم
با نفس هایِ دنیا
بلد نبودم بخوانمت
خوابیدم
صدایم زدی:
بخوان! به نامِ پلک هایی که باز و بسته می شود...
وابسته شدم
به پنجره ای که از شوق
بال بال
می زد
ایستادم
دهانم را
پُر کردی از کلماتِ مست
و دلم را گره زدی
به آسمانی
که بالاتر از سقفِ خانه ی ما
بی قراری اش را دور می زد.
موج بر دارم از صدایت
دریا شوم و خودم را بریزم در چشم هایت
خیره
به ماهیِ دلم
که هی بالا پایین می شود از خنده هایت
موج برداری
از صدام
خودت را بریزی در چشم هام
خیره به ماهیِ دلت
که هی...
دنیا
اقیانوس ِ آرامی است
وقتی که
غرق می شویم در نگاه هم...
حنجره ام
تار عنکبوت بسته
وقتی که نامِ تو
بزرگتر از دهانِ من است...
جانم به لب رسیده
وقتی میانِ این خطوط
می رقصانی ام
وَالْفَجْر
طلوع کرده خیالِ تو در من
دهانم اما ...
فیلم را به عقب بر می گردانم
پیاده می شوی از ماشین
آرام آرام
عقب عقب راه می آیی
یکباره بر می گردی
ودر چشم هام خیره می شوی
-فیلم را نگه می دارم تا نفست پاشیده شود تویِ صورتم
رد ِ لبخندم را بگیرم تا چشم هات-
دوباره
دکمه را فشار می دهم
تا با هم
عقب برویم
خیابان را سر بالا
آنقدر
که بنشینیم
رویِ نیمکت
تو
شعرت را
از چشم هایم بگیری و مچاله کنی تویِ جیب هات…
بلند شوی
تا با هم عقب برویم
تا شال گردنم را محکم کنی
تا شال گردنم
شل شود
در برابر خواهش انگشتانت...
-چشم هایم را اینجا می بندم تا از نزدیک ببینمت-
برگردیم
پله ها را
یکی یکی
عقب
تا برسیم به هم
من در چشم هایِ تو جان بگیرم
تو در لبخندم پرسه بزنی
-لعنت به دکمه ای که گیر می کند و نمی ایستد روی این لحظه ها-
برویم عقب
آنقدر که تو دوباره تنها باشی
و من
خیابان را
از شوقِ تو
عقب عقب بدوم
سوار ماشین شوم
برگردم خانه
بایستم
مقابلِ آینه
و با چشم هایِ تو
عاشقِ خودم بشوم
عقب
بروم
رویِ تخت دراز بکشم
بنویسی
می بینمت همانجا
فرو بروم
در تخت
بنویسم
دلتنگی ام را
گوشی را بگذارم سر ِ جایش
و بمیرم با رویایِ تو.
می شد پشت ِ شانه هایِ تو سنگر بگیرم
و چشم بپوشم از دشمنانی که دوره می کردند با تو بودنم را
می شد سینه خیز بروم
تمامِ قرارگاه را
و پنهان از چشم دیگران
بی قراری ام را
در چشم هایِ تو نفس بزنم
بزنم
بیرون از این متن
و کنار تو
جایی دورتر از دور
آنقدر جااااااااااااااااااااانم خطابت کنم
که جنازه ای بماند رویِ دست هات
اما
.
.
.
دیوارها بیهوده بلند نبود
وقتی تنها سایه ی همسایه ما پشتِ پرده راه می رفت
و گوش هایش را می چسباند به دیوار
تا پنجره
حرف هایش را لایِ پرده ها پنهان کند
اینجا بود که تو
از سمت راست کوچه تابیدی
و بهار
مکث کرد رویِ 365 روز تقویمم
آنقدر که صدایِ گنجشک هایِ قلبم
از دیوارها رد شد
و سایه
خم شد از پنجره و فریاد کشید پشتِ این دیوارها....
.
.
.
رود شده بودم با تصویری از لبخندت
که به دریا نمی زد
دلش را...
لا به لایِ سطرها
سنگر گرفتم
.
.
.
می شد پشت ِ شانه هایِ تو سنگر بگیرم
سینه خیز بروم
تمامِ قرارگاه را
و پنهان از چشم دیگران...
می شد اگر مثلِ جنازه ای
رویِ شانه هایِ شعرهایم
تشییع نمی شدم...
تمام ِ زندگی ام زیر پاشنه یِ پوتین بود
هجده ماه کلاغ ها را پر دادم و با چشمان باز
نگهبانِ جایِ خالی ات بودم
پشت بی پناهی ام سنگر گرفتم و نوشتم برایت مصیبت نامه ام را:
بسم الله الرحمن الرحیم
حالا که دارم برایت می نویسم از سر ِ بی عقلی- این را پدرم می گوید-
بپیچ شالگردنت را محکمتر دور گردنت
این نامه سردش است
تابستان پشتِ درِ خانه ی ما جا مانده است
به راست راست تصویر ِ تو بر دیوار آواری است
و چپ چپ انبوه نامه هایی چروک از گریه هات
پدر
حکم عقبگرد می دهد هر روز
وقتی که می پیچم به خودم می پیچم به راست راست یا چپ چپ
نگاهم می کند و می گوید:
پسرِ نوح شده ای
دارم این مصیبت نامه را از زیر دریا می نویسم
هجده ماه کلاغ ها را پر دادم
نشان به آن نشان
که همه مترسک صدایم می زدند
و تو آنقدر دور بودی
که صدایِ پایت را فقط در خواب هایم می شنیدم
پدر تکانم می داد با حرف هایش
می گفت بیدار شو
اما من خواب بودم
مثلِ درخت هایی که در زمستان خوابِ بهار را می میرند
تمامِ زندگی ام زیر پاشنه ی پوتین تو ماند
وقتی نوشتی
از شانه هات بالا می روند ستاره ها
و من سقوط کردم از آسمانِ هفتم
وقتی پدر زمزمه کرد مولانا را در گوش هایم:
نــردبــان خــلــق ایــن مـا و مـنـیـسـت عــاقــبــت زیـن نـردبـان افـتـادنـیـسـت
هـــر کــه بــالــاتــر رود ابــلــهتــرســت اسـتـخـوان او بـتـر خواهد شکست
شکسته بودم
و مادر تکه هایم را کنار هم می چید و می گفت:
وصله های ناجور
را باید شکافت
نوشتی
وصله ی ناجور منم که زار می زنم به تنِ زندگی ات
نوشتم
یک روز ستاره ها خاموش می شوند... نمی ترسی از تاریکی؟
و تو گم شدی
تا پدر هر روز رژه برود تویِ بیداری ام
چپ چپ نگاهم کند
حکم عقبگرد بدهد
و من ندانم
باید چند سال بچرخم تا برسم به نبودنت..
نشسته ام
درست وسط این داستان
تو
رو به پنجره ی اتاقِ من
نقشِ کبوتری را بازی می کنی که پایش را بسته اند به زمین
من
آسمانت شده ام
و لبخندم
آفتابی است که تو را می کشاند تا پشت پنجره
تا خورشید را زمین بزنی در سطرهایِ بعد
و زمستان
شروع شود
در غارِ تنهایی من
همه چیز از آسمان شروع شد
تو
آسمان را با بال هایت ورق می زدی
و من
ردِ رویایم را تا ابرها می گرفتم
ما
رویِ بلندترین کوه ها به هم رسیدیم
نشسته ام
درست وسط این داستان
و دارم
در غار تنهایی
آسمان را با بالهای تو ورق می زنم
دنبالِ لبخندی که نمی دانم کجایِ آن روزها از پشت کدام کوه طلوع نکرد.
بگذر از من سیاوش
وقتی
در سرم آتشی به پا کرده اند
سوختن
کارِ هر هیزمی نیست
من
درختِ تو اَم.
فرکانس تنهایی ام
موج ِ موهایِ تو را
بگو
فانوس هایِ دریایی را روشن کنند
من گم شده ام در موهایت
کتاب موج بر می دارد
صفحه ی نمایش...
باید چشم هایم را پاک کنم از دریا...
عجله ای ندارند
برایِ رساندن من به قطار
وقتی
کسی
در هیچ ایستگاهی منتظرم نیست.


