X
تبلیغات
دو رود موازی

دو رود موازی

162

با غریبه ای که نشسته در چشم هایت چه کنم؟

دختری که دمپایی ابری اش را

 بر  دهانِ آسمان کوبید تا مرثیه ببارد...

از کدام دنده از خواب برخیزم

که راست بنویسم

کج رفتن هایم را

از چشمِ کدام آینه ببینم خودم را

که رنگِ موهایم

روایتِ روزهایِ رفته ی زندگی نباشد

پیراهنم را

رو به کدام فصل بتکانم

که خالی شوم از این همه غبار

بگو

با این بمب های خنثی نشده در گلو

باید چه کار کرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 22:8  توسط اعظم حسن تقی  | 

161

نه! 

این سنگ سیاه نمی فهمد سپیدی رویاهایی که یک عمر پیرم کرد 

نمی فهمد 

دهانت 

پنجره ای تاریک باشد  و گوش به زنگ صدای آفتاب و گنجشک ها نباشی یعنی چه... 

تق

تق 

پاشنه ی این در را از جا درآوردی 

تا در قاب عکس 

با پاشنه های ده سانتی  

تکیه داده به شانه های تو پیر شوم 

جای گل ها  

هر شب دندان هایم را در آب بگذارم 

و رو به آینه ای موهایم را شانه کنم که چشم هایِ تو نیست 

انگشت بکوبم به سنگ سیاه و الرحمن... 

خدا عالم است زن مهربانی می شدم برای تو

 اگر 

این سنگ سیاه می فهمید... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1392ساعت 19:40  توسط اعظم حسن تقی  | 

160

صدایم می پیچد به قامتت که کوه

به دلت که سنگ

بر می گردی از من

برمی گردم بی تو

و این آخر داستان بود...

 

خوابیده بودم

و صدایت طنینِ الله اکبر بود لابه لایِ کاشی هایِ مسجد

که کافرم می کرد به مسلمانیَم

گفتم که قامتم نمی رسد به آسمان

اگر

دست هایم را نگیری

نگرفتی

و  این گلدسته ها

آنقدر تنهایی ام را فریاد کشیدند که...

رسیده بودی به نرسیدنم

و این میانه ی داستان بود...

 

از دهان افتاده بود آوازهایم

و زمستان لایِ دندان هایم می لرزید

ملحفه را کشیدی تا روی چشم هام

گفتی بیدار شو بهار

و من خوابم برد

و این آغاز داستان بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1392ساعت 20:32  توسط اعظم حسن تقی  | 

158

آنقدر آبی بودی که دریا پس َت نمی داد

ساحل می دوید با پاهایم

و خورشید

رو می گرفت از...

گفتم شبم

و هیچ غواصی

دلش را به دریا نمی زد به شکار ماهی که نبود

هیچ توری

پهن نمی شد برای صیادی که صید...

نشسته بودم و انگشت بر موج ها

غرقِ بوی موهایت که دریا را آشفته کرده بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 20:26  توسط اعظم حسن تقی  | 

157

مجوز بده به انتشارِ  دردهایی که

خط به خط

نوشته می شود روی پیشانی ت

ستون ستون فرو می ریزد

با دندان هایت بر سپیدیِ تنِ ملحفه ها...

مجوز بده به انتشار گریه

لا به لایِ خنده هام

وقتی که نامم

با خون از دهانِ تو می جوشد

وَ نفس نفس

مرگ

به زندگی م نزدیک...

نزدیک تر از آنم 

که آینه را بگیرم مقابل دهانت

 وَ دور شدنت را اندازه بگیرم

نزدیک تر از آنم که نخوانم

حرف هایت را از پیشانیم

نزدیک تر از آنم...

مجوّز بده به انتشار گریه هام

روی شانه هات

وقتی که درد می پیچاندت

و زندگی می پیچد به کوچه ای بن بست

که انگشت بر هر زنگی که می گذارم

هیچ کس شانه‌ای تعارفم نمی کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 13:20  توسط اعظم حسن تقی  | 

156

سقف را کنار می زنم از رویِ صورتت

تا انگشت هام شنا کند تویِ موهات

مادرت کِل می کشد

عسل می چسبد به انگشتانم که بویِ حلوایِ تو را می دهد

ماه با چشم هایِ سرخ

رویِ ظرفِ غذا

لابه لایِ پرزهایِ پتو

زل می زند تویِ چشم هام مثلِ چشم هایِ تو

وقتی که سقف را

کنار می زدم از رویِ صورتت

وقتی که زل زده بودی تویِ چشم هام

که لبخند

سهم من از لب هایِ توست

می گفت: گریه کن!

می خندیدم

وَ خاک بر سرِ دنیا

که لایِ موهایم دنبالِ انگشت هایِ تو می گشت

وَ خاک بر  سر ِ من

وقتی زمین به جایِ من بغلت کرده بود

و خاک...

چرا سردم نمی شود با این همه مردن؟

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1391ساعت 20:51  توسط اعظم حسن تقی  | 

155

لابه لایِ خرده هایِ استکانی که هر صبح

در آغوش انگشتانت سرد می‌شد

دنبالِ هزار تکه یِ زنی که یک روز

از پنجره خم شده بود و بویِ موهایش

کوچه را بن بست  کرده بود

پیِ هزار تکه ی مردی که یک روز عاشق...

 

بکوب! محکم تر بکوب!

تا جهان

پشت درِ خانه ی ما صف بکشد

کشیده تر صدایم بزن

تا گوش هایم

بی پرده بشنود تو را

و موهایم آویزانِ نوازشِ انگشت هایی شود که

بهشت را

جهنم...

 

جهنم

چشم هایِ من است

که خرده هایِ استکان را بغل می کند

و زل می زند

به تصویرِ زنی که

خالی می شود از تو.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1391ساعت 20:57  توسط اعظم حسن تقی  | 

154

چقدر گفته بودم

این شیشه ها

ضخیم تر از آن است که صدایت را برساند به گوش هام

یا سرمایِ دستانم را گرم کند با تابستانِ انگشتانت...

این هواپیما

نا مهربان تر از آن است

که به خاطرِ ما

یک لحظه دیرتر

کنده شود از زمین

چقدر گفته بودم

پر بگیری

یک عمر کابوسِ  ابرهایی را می بینم

که در آغوش شان باران می شوی هرشب

 

نگفته بودم  هیچ دوربینی

نزدیکت نمی کند؟

حرکتِ انگشتانم بر صفحه کلید

رقصِ مرگی می شود

بر روزهام؟

نگفته بودم

لبخندهایِ پلاسیده ات

بویِ گل هایِ گلخانه را می پیچد به روزگارم؟

نگفته بودم  آنقدر بزرگ نشده ام

که نامِ کوچکم

از دهانِ تو بیافتد و گم نشوم؟

 

گفته بودم این شیشه ها...

 

آخ اگر این شیشه ها اینقدر ضخیم نبود..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت 21:56  توسط اعظم حسن تقی  | 

153

نشسته بودم رو به رویِ تو

وَ جرعه جرعه

حل می شدم

در چایی که...

گفتم که گم شده بودی و حافظ

زل زده بود تویِ چشم هایم

که غم مخور...

شیرین می شود

این تلخی ها

با

لبخندهایِ تو...

می چرخیدم

دورِ خیالت

می چرخیدی

و قله کمترین ارتفاع مان بود

نزدیک می شدی

و صدایِ نفس هایت

موج می انداخت رویِ خواب هایِ من

تا دنده به دنده

تمامِ شب به رویایِ تو

آفتاب شوم.

گفتم: بخند

رو به دوربینی که پشتش

چشم هایِ من نشسته است

خندیدی

وَ جهان

بر عکسِ همه ی فصل هایِ تنهایی مان چرخید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 11:31  توسط اعظم حسن تقی  | 

152

شش ساعت مانده بود

که طناب

جایِ دست هایِ من

حلقه شود دورِ گردنت

نشسته بودی و غرق

در دنیایی که من نبودم

نشسته بودم و غرق

در گریه هایی که فردا نیستی...

دلواپس صندلی ای که زمین را هل می داد از زیر پاهایت....

گفتم: بنشین! نگاهت کنم...

گفتی که مرگ، علاجِ چشم هایی است که هر شب بیدارم می کند.

زندگی، پلکی است که بسته می شود بر خاک

وَ شانه هایی که سبک می شود از بارِ بودنت...

نشسته بودم و نگاه می کردم به بیرون از سلولی که نفس می کشیدمت

به طعنه هایی که به تنهایی ام می زدند

به بچه هایی که به دنیا نیاورده بودم...

گفتی: می خواهم نفس بکشم در تارهایِ موهایت

وَ شب سیاه شد

حلقه کردم دستانم را دورِ گردنت

جایِ طنابی که شش ساعت بعد...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت 13:42  توسط اعظم حسن تقی  | 

151

ایستاده بود و غمگین نگاه مان می کرد

دری که همیشه بر یک پاشنه می چرخید

تو سال ها

یک سویش مانده بودی و من آن سویِ دیگرش

ناله می کرد

از تکرار هجایِ انگشتانت که کشیده می شد تویِ صورتش

ناله می کرد

از سری که کوبیده بودی و خونی که پاشیده بود...

ایستاده بود و گریه می کرد پا به پایِ ما

جنگلی که قطعه قطعه

به خاک افتاده بود

تا زندگی بچرخد بر پاشنه ی همیشگی اش...

گفتی: دل بریده ام از همه ی درهایی که هیچ کس باز نمی کند.

گفتم: دل بریده ام از همه ی دست هایی که فقط تویِ جیب ها مچاله می شود.

گفتی: کلید تویِ دهان من بود اگر دندان هایم قفل نمی کرد رویِ نام ِ تو

گفتم: قفس سرنوشت ما نبود اگر مرغِ خانگی نبودیم...

گفتی...

 گفتم...

 گفتی...

 گفتم ...

وَ در ایستاده بود و نگاه مان می کرد غمگین

که هنوز من همان بودم

که  هنوز تو همان....

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1391ساعت 21:20  توسط اعظم حسن تقی  | 

150

اگر شنا بلد نیستی

این نامه را با احتیاط باز کن

که دریا را بغل کرده ام

لابه لایِ سطرهایش

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 22:43  توسط اعظم حسن تقی  | 

149

از آسمان بباف برایم

بر این دار

که دنیایم شده است

خورشید را بیاویز و ماه و ستاره را

با بوسه ای

لایِ تارهایِ موهایم پنهان کن

رج به رج

گره بزن مرا

به دوستت دارمی که

آویزان می شوم از آن...

از آسمان بباف برایم

با انگشتانی

که تار و پودم را به هم می ریزد

نقشم را عوض می کند

آنقدر که پرنده می شوم

فرش تا عرش را...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 17:57  توسط اعظم حسن تقی  | 

148

آسمان

زیر ِ سقفِ خانه ی ما نفس می کشید

دستم را گرفتی و شمرده شمرده

تویِ چشم هایم گفتی:

اقرأ...

بلد نبودم بخوانمت

با صدایِ پدر کشیده می شدم سمتِ تو

و با زانوهایِ مادرم

نفس نفس می افتادم و بر می خاستم

جاذبه

وقتی کشف شد

که پیشانی ام جدا نمی شد ازخاک.

 گفتی بخوان

و من ردِ صدایت را

بالا و پایین می شدم

با نفس هایِ دنیا

بلد نبودم بخوانمت

 خوابیدم

صدایم زدی:

بخوان! به نامِ پلک هایی که باز و بسته می شود...

 وابسته شدم

به پنجره ای که از شوق

بال بال

می زد

ایستادم

دهانم را

پُر کردی  از کلماتِ مست

و دلم را گره زدی

به آسمانی

که بالاتر از سقفِ خانه ی ما

بی قراری اش را دور می زد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1391ساعت 20:49  توسط اعظم حسن تقی  | 

147

موج بر دارم از صدایت

دریا شوم و خودم را بریزم در  چشم هایت

خیره

به ماهیِ دلم

که هی بالا پایین می شود از خنده هایت

موج برداری

از صدام

خودت را بریزی در چشم هام

خیره به ماهیِ دلت

که هی...

 

دنیا

اقیانوس ِ آرامی است

وقتی که

غرق می شویم در نگاه هم...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1391ساعت 21:35  توسط اعظم حسن تقی  | 

146

 

حنجره ام 

تار عنکبوت بسته 

وقتی که نامِ تو

بزرگتر از دهانِ من است...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 22:38  توسط اعظم حسن تقی  | 

145

جانم به لب رسیده

وقتی میانِ این خطوط

می رقصانی ام

وَالْفَجْر

طلوع کرده خیالِ تو در من

دهانم اما ...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 22:47  توسط اعظم حسن تقی  | 

144

 

فیلم را به عقب بر می گردانم

پیاده می شوی از ماشین

آرام آرام

عقب عقب راه می آیی

یکباره بر می گردی

ودر چشم هام خیره می شوی

-فیلم را نگه می دارم تا نفست پاشیده شود تویِ صورتم

رد ِ لبخندم را بگیرم تا چشم هات-

دوباره

دکمه را فشار می دهم

تا با هم

عقب برویم

خیابان را سر بالا

آنقدر

که بنشینیم

رویِ نیمکت

تو

شعرت را

از چشم هایم بگیری و مچاله کنی تویِ جیب هات…

بلند شوی

تا با هم عقب برویم

تا شال گردنم را محکم کنی

تا شال گردنم

شل شود

در برابر خواهش انگشتانت...

-چشم هایم را اینجا می بندم تا از نزدیک ببینمت-

برگردیم

پله ها را

یکی یکی

عقب

تا برسیم به هم

من در چشم هایِ تو جان بگیرم

تو در لبخندم پرسه بزنی

-لعنت به دکمه ای که گیر می کند و نمی ایستد روی این لحظه ها-

برویم عقب

آنقدر که تو دوباره تنها باشی

و من

خیابان را

از شوقِ تو

عقب عقب بدوم

سوار ماشین شوم

برگردم خانه

بایستم

مقابلِ آینه

و با چشم هایِ تو

عاشقِ خودم بشوم

عقب

بروم

رویِ تخت دراز بکشم

بنویسی

می بینمت همانجا

فرو بروم

در تخت

بنویسم

دلتنگی ام را

گوشی را بگذارم سر ِ جایش

و بمیرم با رویایِ تو.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1391ساعت 21:18  توسط اعظم حسن تقی  | 

143

می شد پشت ِ شانه هایِ تو سنگر بگیرم

و چشم بپوشم از دشمنانی که دوره می کردند با تو بودنم را

می شد سینه خیز بروم

تمامِ قرارگاه را

و پنهان از چشم دیگران

بی قراری ام را

در چشم هایِ تو نفس بزنم

بزنم

بیرون از این متن

و کنار تو

جایی دورتر از دور

آنقدر جااااااااااااااااااااانم خطابت کنم

که جنازه ای بماند رویِ دست هات

اما

.

.

.

دیوارها بیهوده بلند نبود

وقتی تنها سایه ی همسایه ما پشتِ پرده راه می رفت

و گوش هایش را می چسباند به دیوار

تا پنجره

حرف هایش را لایِ پرده ها پنهان کند

اینجا بود که تو

از سمت راست کوچه تابیدی

و بهار

مکث کرد رویِ 365 روز تقویمم

آنقدر که صدایِ گنجشک هایِ قلبم

از دیوارها رد شد

و سایه

خم شد از پنجره و فریاد کشید پشتِ این دیوارها....

.

.

.

رود شده بودم با تصویری از لبخندت

که به دریا نمی زد

دلش را...

لا به لایِ سطرها

سنگر گرفتم

.

.

.

می شد پشت ِ شانه هایِ تو سنگر بگیرم

 سینه خیز بروم

تمامِ قرارگاه را

و پنهان از چشم دیگران...

می شد اگر مثلِ جنازه ای

رویِ شانه هایِ شعرهایم

تشییع نمی شدم...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 12:28  توسط اعظم حسن تقی  | 

142

 

تمام ِ زندگی ام زیر پاشنه یِ پوتین بود

هجده ماه کلاغ ها را پر دادم و با چشمان باز

نگهبانِ جایِ خالی ات بودم

پشت بی پناهی ام سنگر گرفتم و نوشتم برایت مصیبت نامه ­ام را:

بسم الله الرحمن الرحیم

حالا که دارم برایت می نویسم از سر ِ بی عقلی- این را پدرم می گوید-

بپیچ شالگردنت را محکمتر دور گردنت

این نامه سردش است

تابستان پشتِ درِ خانه ی ما جا مانده است

به راست راست تصویر ِ تو بر دیوار آواری است

و چپ چپ  انبوه نامه هایی چروک از گریه هات

پدر

حکم عقب­گرد می دهد هر روز

 وقتی که می پیچم به خودم می پیچم به راست راست یا چپ چپ

نگاهم می کند و می گوید:

پسرِ نوح شده ای

دارم این مصیبت نامه را از زیر دریا می نویسم

هجده  ماه کلاغ ها را پر دادم

نشان به آن نشان

که همه مترسک صدایم می زدند

و تو آنقدر دور بودی

که صدایِ پایت  را فقط  در خواب هایم می شنیدم

پدر تکانم می داد با حرف هایش

می گفت بیدار شو

اما من خواب بودم

مثلِ درخت هایی که در زمستان خوابِ بهار را می میرند

تمامِ زندگی ام زیر پاشنه ی پوتین تو ماند

وقتی نوشتی

از شانه هات بالا می روند ستاره ها

و من سقوط کردم از آسمانِ هفتم

وقتی پدر زمزمه کرد مولانا را در گوش هایم:

نــردبــان خــلــق ایــن مـا و مـنـیـسـت          عــاقــبــت زیـن نـردبـان افـتـادنـیـسـت

هـــر کــه بــالــاتــر رود ابــلــه‌تــرســت          اسـتـخـوان او بـتـر خواهد شکست

شکسته بودم

و مادر تکه هایم را کنار هم می چید و می گفت:

وصله های ناجور

را باید شکافت

نوشتی

وصله ی ناجور منم که زار می زنم به تنِ زندگی ات

نوشتم

یک روز ستاره ها خاموش می شوند... نمی ترسی از تاریکی؟

و تو گم شدی

تا پدر هر روز رژه برود تویِ بیداری ام

چپ چپ نگاهم کند

 حکم عقبگرد بدهد

 و من ندانم

باید چند سال بچرخم تا برسم به نبودنت..

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 12:33  توسط اعظم حسن تقی  | 

مطالب قدیمی‌تر